تبلیغات
میهن فان - مطالب خاطرات خنده دار
منوی اصلی
میهن فان
داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان آموزنده,داستان خنده دار,مطالب طنز,جوک,اس ام اس,شعر طنز
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 05:54 ب.ظ نظرات ()
    سلام ...آقا دیشب بلند شدم رفتم دستشویی توی حیاط عباس خواب خواب بود ولی باهر صدای کوچیکی از خواب بیدار میشه واسه همین آروم رفتم چراغ هم روشن نکردم وقتی که برگشتم آروم داشتم درو میبستم که یهو عباس گفت دم در بده بیا تو منم فکر کردم داره خواب میبینه آروم حرکت کردم که یهویی داد زد مریم دزد پاشو دزد زنگ بزن پلیس منم که انگاری بهم شوک وارد شدهداد زدم دزد بگیرش عباس کجاس دوید سمت من من رفتم سراغ کلید برق اونم دنبالم داشت داد میزد مرتیکه عوضی وایسا ببینم منم نمیدونستم چیکار کنم کیلد رو زدم تا عباس منو دید گفت پس دزده کو منم که تازه دو هزاریم افتاده بود گفتم من رفته بودم دستشویی همین دزدی نبود ترسوندیم ساعت سه نصف شب دزد کجا بود اونم که تازه فهمیده بود جریان چیه عین دیوونه ها داشت میخندید گفتم چته گفت اگه یه ثانیه دیگه کلید برق رو نمیزدی گرفته بودمت زیر مشت و لگد
    من :-0
    عباس :-)
    دزده بیچاره که نبود :-( 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 05:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 05:51 ب.ظ نظرات ()
    عاقــــآ بندهــ بعد از قرن ها اومدم با داداشم مهربون باشمـ.حالا داداشم دراکولا دهه نودیه.بهش میگم داداش گلم بیا ببرمت پارک.بهم یه نگاه اندر خودت خری بهم انداخته میگه فک نکن نمیدونم میخوای ببری نفله ام کنیا!حالا من کف کرده بودم گفتم خو باشه نیا.بعد دوباره صدام کرده میگه سوگل تو از من بدت میاد؟بهش میگم چرا میگه تو بگو میگم آره ازت بدم میاد حالا چرا پرسیدی بهم میگه خواستم بدونم اگه از من خوشت نمیاد به بابا بگم بُکُشت.

    من@ـــــ@
    سیتوپلاسم *_*
    داداشم :)
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 05:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 05:50 ب.ظ نظرات ()
    یادش بخیر بچگیا
    وسطی بازی کردن تو کوچه تا لنگ ظهر
    بچه ک بودیم مث الان ک نبود...اوج کل کلامون با پسرای محل تو چن جمله خلاصه میشد:
    دخترا شیرن مث شمشیرن..پسرا موشن مث خرگوشن
    پسرا پنیرن دس میزنی میمیرن
    پسرا بادکنکن دس میزنی میترکن
    اونام برعکس این جملاتو واسه ما میخوندن :)
    اوج خرکیف شدنمون وقتی بود ک فامیل دور هم جم میشدیم و فوتبال نود و هشت بازی میکردیم با پلی استیشن پسر خالم...
    همون فوتبال کم کیفیت ک الان هیچ بچه دهه هشتادی زیر بارش نمیره واسه ما بچگیه...خاطرس...
    اونوقتا ک ایفون تصویری و اینا نبود زنگ در همسایه ها رو میزدیم و با تموم سرعت در میرفتیم...چه هیجانی داشت.
    ولی وای ب حال وقتی ک مچمونو میگرفتن اوضاعمون میشد مث دامب تو سریع و خشن 7 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 05:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 05:50 ب.ظ نظرات ()
    بچه که بودم بعضی وقتا خودمو میزدم به خواب که کسی باهام کاری نداشته باشه
    بابام میگفت ادم اگه خواب باشه یکی از پاهاشو میبره بالا:|
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    به همین برکت قسم پامو میبردم بالا
    ولی نمیدونم چرا همیشه میفهمید بیدارم
    به نظرتون از کجا میفهمیده؟( ? _ ؟ ) 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 06:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4