تبلیغات
میهن فان - مطالب مرداد 1396
منوی اصلی
میهن فان
داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان آموزنده,داستان خنده دار,مطالب طنز,جوک,اس ام اس,شعر طنز
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 06:50 ب.ظ نظرات ()
    یادش بخیر بچگیا
    وسطی بازی کردن تو کوچه تا لنگ ظهر
    بچه ک بودیم مث الان ک نبود...اوج کل کلامون با پسرای محل تو چن جمله خلاصه میشد:
    دخترا شیرن مث شمشیرن..پسرا موشن مث خرگوشن
    پسرا پنیرن دس میزنی میمیرن
    پسرا بادکنکن دس میزنی میترکن
    اونام برعکس این جملاتو واسه ما میخوندن :)
    اوج خرکیف شدنمون وقتی بود ک فامیل دور هم جم میشدیم و فوتبال نود و هشت بازی میکردیم با پلی استیشن پسر خالم...
    همون فوتبال کم کیفیت ک الان هیچ بچه دهه هشتادی زیر بارش نمیره واسه ما بچگیه...خاطرس...
    اونوقتا ک ایفون تصویری و اینا نبود زنگ در همسایه ها رو میزدیم و با تموم سرعت در میرفتیم...چه هیجانی داشت.
    ولی وای ب حال وقتی ک مچمونو میگرفتن اوضاعمون میشد مث دامب تو سریع و خشن 7 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 06:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 06:50 ب.ظ نظرات ()
    بچه که بودم بعضی وقتا خودمو میزدم به خواب که کسی باهام کاری نداشته باشه
    بابام میگفت ادم اگه خواب باشه یکی از پاهاشو میبره بالا:|
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    به همین برکت قسم پامو میبردم بالا
    ولی نمیدونم چرا همیشه میفهمید بیدارم
    به نظرتون از کجا میفهمیده؟( ? _ ؟ ) 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 07:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 06:46 ب.ظ نظرات ()
    بچه بودم یه رفیق داشتم, میرفتم خونشون بازی میکردیم هروقت خسته می‌شد و می‌خواست من برم پا می‌شد اسباب بازیاشو جمع می‌کرد و زل می‌زد بهم =))))
    لامصب مادر دموکراسی بود =))) 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی سه شنبه 31 مرداد 1396 07:00 ق.ظ نظرات ()
    رفتم داروخانه عصا بگیرم . مرده میگه: عصا واسه راه رفتن می خوای . میگم: پ ن پ حضرت موسی آموزش تبدیل عصا به اژدها گذاشته می خوام برم کلاس

    منو از داروخانه پرت کرد بیرون بیشعور 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 6 1 2 3 4 5 6