تبلیغات
میهن فان - مطالب مرداد 1395
منوی اصلی
میهن فان
داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان آموزنده,داستان خنده دار,مطالب طنز,جوک,اس ام اس,شعر طنز
  • محمد محمدی یکشنبه 31 مرداد 1395 06:49 ب.ظ نظرات ()
    من و داداشم چند روز رفتیم پیش خالم بمونیم بعد داداشم هر وقت حوصلش سر میرفت با ایکس باکس پسر خالم بازی میکرد .
    یه بازی جنگی ای بود مثل جی تی ای ولی مرده یه سری قابلیتای ماورایی داشت
    یه بار که داشتم بازیش رو میدیدم
    دیدم یه زنه رو از گلو گرفت
    با خودش برد بالای یه ساختمون بلند
    و در حالی که داشت از ساختمون بالا میرفت میگفت : میخوام همه ی این شهرو از زنا پاک کنم چرا حجاب نمیگیری هان چرا حجاب نمیگیری زن بی ادب
    من @-@
    بعد از بالای ساختمون پرتابش میکرد ده کیلومتر اونور تر
    بعد قاه قاه میخندید *_*
    گودزیلای پایبند به قوانینه داریم :/ 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 07:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 31 مرداد 1395 06:49 ب.ظ نظرات ()
    با اجازه بزرگترها با رفیقم تو حیاط بودیم. رفیقم داشت حوض حیاط رو که چندتایی ماهی قرمز داخلش بود با شیلنگ پر می کرد. منم یه هو از دهنم پرید: داری چیکار می کنی؟ چرا ماهی ها رو خیس می کنی؟! یه هو دیدم رفیقم داره با تعجب بهم نگاه می کنه. گفتم: دوست داری ماهی ها تو رو خیس کنن؟
    رفیقم که هنوز به هوش نیومده ماهی ها هم هنوز دارن حوض رو گاز می زنن! 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 07:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 31 مرداد 1395 06:49 ق.ظ نظرات ()
    من و داداشم چند روز رفتیم پیش خالم بمونیم بعد داداشم هر وقت حوصلش سر میرفت با ایکس باکس پسر خالم بازی میکرد .
    یه بازی جنگی ای بود مثل جی تی ای ولی مرده یه سری قابلیتای ماورایی داشت
    یه بار که داشتم بازیش رو میدیدم
    دیدم یه زنه رو از گلو گرفت
    با خودش برد بالای یه ساختمون بلند
    و در حالی که داشت از ساختمون بالا میرفت میگفت : میخوام همه ی این شهرو از زنا پاک کنم چرا حجاب نمیگیری هان چرا حجاب نمیگیری زن بی ادب
    من @-@
    بعد از بالای ساختمون پرتابش میکرد ده کیلومتر اونور تر
    بعد قاه قاه میخندید *_*
    گودزیلای پایبند به قوانینه داریم :/ 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 31 مرداد 1395 06:49 ق.ظ نظرات ()
    با اجازه بزرگترها با رفیقم تو حیاط بودیم. رفیقم داشت حوض حیاط رو که چندتایی ماهی قرمز داخلش بود با شیلنگ پر می کرد. منم یه هو از دهنم پرید: داری چیکار می کنی؟ چرا ماهی ها رو خیس می کنی؟! یه هو دیدم رفیقم داره با تعجب بهم نگاه می کنه. گفتم: دوست داری ماهی ها تو رو خیس کنن؟
    رفیقم که هنوز به هوش نیومده ماهی ها هم هنوز دارن حوض رو گاز می زنن! 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2